زنانگی های یک دختر

65

شايد اين فاصله در قلب ماست كه هرچقدر بيشتر باهميم بيشتر از هم دور ميشويم...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 1:53  توسط shima  | 

64

گاهی وقتا تو اوج خوشحالیت یهو از یه چیزی کوچیک اونقد دلت میگیره که حتی حرفای اونم ارومت نمیکنه تنها راهش اینه که بباری پس برو یه گوشه تنها...

دل من...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 21:13  توسط shima  | 

63

در چنین روزی خدایمان تو را برای من به این دنیا فرستاد تا عشق را با تو که بیشتر از هر کسی لیاقتش را داری تجربه کنم...

تولدت مبارک عشق من

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:24  توسط shima  | 

62

یاد گرفتی چگونه خورشیدم باشی...

امروز تو تابیدی و من بیدار شدم...

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:10  توسط shima  | 

61

من این جا...

تو ان جا...

در این میان تنها کسی که دستهایمان را گرفته تنهایی است...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:55  توسط shima  | 

60

قید همه دنیا رو میزنم فقط تو واسم بمون...

فقط دستامو بگیر تا از گرمای دستات زندگی بگیرم...

فقط باش...

فقط مال من باش...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 22:48  توسط shima  | 

59

اصلا ذوق مرگ میشم میبینم لهجه منو گرفتی (خندیدن از...)
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 21:14  توسط shima  | 

58

الان دقیقا همین الان که بدجور لج کردم و دارم هی بهانه های الکی میگیرم میدونم تو با تمام عشقی که به من داری داری باهام راه میای ولی نمدونی اینا هیچ فایده ای نداره تنها چیزی که الان ارومم میکنه اینه که...

اروم بیای پیشم منو بکشونی تو بغل خودت سرم رو بزاری رو سینت و ببوسیم منم تو بغلت گریه کنم و با یه صدایی که به زور میتونی بشنویش بگم:خیلی دلم واست تنگ شده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1:20  توسط shima  | 

57

درد است اینکه حس کنی با بقیه بیشتر از تو خوشحال است حالا تو هر چقدر که میخواهی برایش روی تمام نبایدهایت خط بکش و جای ان ها بنویس باید...

 

 

*بقیه هر کسی میتونه باشه جز یه دختر دیگه بهش اعتماد دارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 22:59  توسط shima  | 

56

دیدی اخر رفتی و یادت رفت لباسات رو بدی به من...

من قهر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 22:43  توسط shima  | 

55

بهترين حس دنيا اينه كه لباس عشقت رو ببوشى و بخوابى و بوى تنش رو تا صبح نفس بكشى...
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:25  توسط shima  | 

54

قلب من...

یه ذره فک کن تا به یادت بیاری از اولش تا حالا رو...

ترسامونو دیوونگی های محض نگاهامون مهربونیاش بی قراریات دعواهامونو دوریامونو سختیایی که کشیدیم رو خسته نشدنامون رو...

یه لحظه دستاشو یادت بیار قلبم تا ادم بشی...

قلب من فراموش نکن واسه کی داری میزنی...

قلب من یا بخواب واسه همیشه یا اینجوری سنگی نباش...

قلب من تو عاشقی اینو یادت نره!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:51  توسط shima  | 

53

اینقدر عاشقم که کس دیگه به چشمم نمیاد...

اینقدر دورم و دلگیرم که نمیبینمت...

خدایا این چه منجلابیه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:24  توسط shima  | 

52

حس خوبی نیست وقتی حتی ندونی تصمیمت واسه یه دقیقه دیگه ات چیه... 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:15  توسط shima  | 

51

میدونی که همه اینا واسه توئه هنوز وقتش نشده بهم افتخار بدی؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:45  توسط shima  | 

50

هوا يه جورى سرده كه فقط حس اغوش تو ميتونه گرمم كنه مرد من...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 2:22  توسط shima  | 

49

هیسسسس...

دل من...

اروم باش میدونم بدجوری گرفتی ولی دنیا که به اخر نرسیده...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:33  توسط shima  | 

48

بهترین لحظه های عمرم رو تو میسازی...

مگه میشه کنار تو بود و دیوونت نشد؟!

میخوام همه دنیا ببینن که تو مال منی بیخیال حرف مردم...

بیشتر از همیشه عاشقتم مرد من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:21  توسط shima  | 

47

میترسم یه روزی بیاد که همه چی خوب باشه همونجورکه همیشه ارزوشو داشتم ولی اون روزدیگه من حال و حوصله ی ارزو هامو نداشته باشم...

مثل اشپزی که با ذوق شوق مشغول درست کردن غذای مورد علاقش میشه ولی وقتی غذا اماده شد دیگه میلی به خوردنش نداره...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 20:57  توسط shima  | 

46

چرا هر وقت بغض تو گلومه بیشتر از همیشه ازم سوال میپرسی...؟

مگه نمیدونی حرف که میزنم بغضم میشکنه و تو هم نباید ازین بغض چیزی بدونی...؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:38  توسط shima  | 

45

جهارشنبه عشقم تمام زندگيم كنكور ارشد داره بيشتر از هر چيزى اطمينان دارم موفق ميشه واسش با تمام وجودم دعا ميكنم ولى خيلى استرس دارم ميترسم استرسم رو بهش منتقل كنم اين چند روز رفتارم خيلى مهمه جون ميدونم جقدر روش تاثير دارم خدايا بهم كمك كن اروم باشم و بهش ارامش بدم من بايد جاى خانوادش رو هم كه الان ازش دورن واسش پر كنم فكر اينم كه روز كنكور كى واسش صبحانه اماده ميكنه كى واسش شكلات ميزاره كه ببره يه وقت فشارش نيوفته كاش يكى از زير قران ردش ميكرد قسمم داده روز كنكور نرم حوزه امتحانش ولى مگه من دلم اروم ميشه.... همش دارم واسش دعا ميكنم... خدايا به عشقم به مرد زندگيم كمك كن خدايا هواشو داشته باش خدايا بهترينا رو بهش بده... اميدوارم فعلنا اينا رو نخونه ولى ديكه نميتونستم اينا رو تو دلم نكه دارم خدا كنه تا بعد كنكورش نياد ايجا البته ميدونم وقت نداره و خيالم راحته... بيشتر از هميشه عاشقشم هيچى از خدا نميخوام جز خوبى و موفقييت فرهادم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 0:41  توسط shima  | 

44

دلم را به لحظه هايى خوش ميكنم كه هنوز نيامده اند به روياهايى كه وعده شان را به قلبم داده ام...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 20:49  توسط shima  | 

43

روزی میرسد که به دخترم می اموزم بهترین مرد دنیا کسی است درست مثل پدرت و پسرم را میگویم که از پدرت رسم عاشقی را بیاموز...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 23:4  توسط shima  | 

42

دلم میخواد همه ی دنیا یه جا جمع بشیم و هممون واست دعا کنیم که موفق بشی چون لیاقتشو داری بهترین من

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 20:42  توسط shima  | 

41

هی گوشه ای مینشینم ومینویسم از حرف هایی که برای گفتن با توست اما حالا وقتش نیست...

 

 

پ.ن:ببخشید یه مدت نبودم اینترنت نداشتم.دوستای گلم که نظرداده بودین در اولین فرصت بهتون سر میزنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:53  توسط shima  | 

40

هر قدر كه بيشتر انتظار ميكشم به همان اندازه بدتر ميشود... انقدر تجربه اش كرده ام كه ديكر برايم مثل يك قانون شه است....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 22:44  توسط shima  | 

39

ترس...

ترس نبودن تو در فردا ها تمام امروزم را گرفته...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 22:4  توسط shima  | 

38

دلم که تنگ میشود شروع میکنم به شعر نوشتن...

هی  مینویسم مینویسم و مینویسم...

وقتی امدی با خودت برایم یک دفتر صد برگ هم بیاور...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:2  توسط shima  | 

37

خوشبختی انقدرها هم چیز دست نیافتنی و عجیبی نیست وقتی عشقت را از عمق چشمانت و از تمام دغدغه هایت میخوانم...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 22:4  توسط shima  | 

36

تلخترین بغضم را زمانی تجربه میکنم که سخت حسادت میورزم...

نه اشتباه نکن عزیزم میدانم رقیبی در کار نیست البته انگونه که تو رقیب را میشناسی...

من حتی به کتاب هایی که ساعت ها میخوانی هم حسادت میکنم یا به اتاقی که شب هایت را در ان میگذرانی...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 11:25  توسط shima  |